زندگینامه دکتر محمود مهرمحمدی به قلم خودشان

با نام خدا

اتو بیوگرافی دکتر محمود مهرمحمدی

بخش اول

در بهمن ۱۳۳۷ در تهران و در يك خانواده مذهبي و از نظر اقتصادي متوسط متولد شدم. پدر و مادرم دارای تحصیلات ابتدايي بودند، پدر به كار آزاد مشغول بود، مادر به خانه‌داري. ۲ خواهر و ۲ برادر بوديم. تنها برادرم در عمليات مقدماتي آزادسازي خرمشهر در شلمچه در سال ۱۳۶۱ به شهادت رسيد. گرچه از نظر تحصيل در شرايط بسيار خوب و ممتازی قرار داشت اما به هر حال ميان‌بر زد و رفت.

من تحصيلات خود را عمدتاً در شاخص‌ترين مدرسه از نظر مذهبي و علمي پيش ‌از انقلاب (يعني علوي) پشت سرگذاشتم. براي خانواده من اينكه بچه‌ها در بهترين مدارس درس بخوانند حائز اهميت بود و به هر زحمتي كه بود شهريه سنگين اين مدارس خصوصي را پرداخت كردند. من بنا به دلائلي كه بخشي از آن را اقتضاي نوجوانی مي‌دانم و برخي را شرايط سخت و قیود بيش از اندازه مدرسه، متأسفانه كار تحصيل را در علوي به اتمام نرساندم. باز هم يك دبيرستان مذهبی ديگر به نام «احمديه» رفتم كه خواهر خوانده دبيرستان معروف‌تر كمال و عضوی از خانواده مدارس مذهبی تهران به حساب مي‌آمد. از اين دبيرستان و سالهاي معدودی كه در آن تحصيل كردم سابقه خوبي چه از نظر آموزشی و چه از نظر تربیتی ندارم. آخرين سال تحصيل، سال دوازدهم را به يك دبيرستان خصوصي غير مذهبي كه از نظر علمي اسم و رسمي (پس از خوارزمی و هدف و…) پيدا كرده بود رفتم. نام اين دبيرستان «جاويدان» بود و محل آن در صباي شمالي جايي كه اكنون سازمان آموزش و پرورش استثنايي است، قرار داشت. سال آخر كه سال شرکت در كنكور بود از نظر علمي رضایت بخش بود ولي از نظر تربيتي شرايط بد و حتی می شود گفت فاجعه آمیزی بود. من به اين نتيجه رسيدم كه ظاهرا قرار نيست در مؤسسات آموزشي ما قيدها در حد تعادل تعريف شوند، هيچ كجا اين تعادل را نديدم، آنچه تجربه كردم افراط بود و تفريط!!

….در سال ۱۳۵۵ با معدل نه چندان درخشان ديپلم رياضي گرفتم. به قبولي كنكور اميدوار بودم. اما نتايج كه اعلام شد بسيار افسرده شدم. نام من در روزنامه جزء قبولي‌ها اعلام نشده بود. اين اتفاق براي خانواده من نيز اتفاق قابل هضمي نبود. خوشبختانه پيش‌تر و نه از روي برنامه، در آزمون اعزام به خارج شركت كرده و پذيرفته شده بودم. پدر وقتي شرايط بد من را ديد به من گفت: «نگران نباش، تو را براي ادامه تحصيل به خارج مي‌فرستم.»

در همان سال يعني ۱۳۵۵ برابر ۱۹۷۶ پس از فراهم شدن مقدمات عازم امريكا- كاليفرنيا شدم. ليسانسم را در رشته تكنولوژي ساختمان ظرف مدت ۳ سال گرفتم. براي فوق ليسانس تحت تاثير فضاي انقلابي داخل كشور و نيازي كه به نظر برجسته مي‌رسيد، رو به رشتة علوم تربيتي آوردم و فوق ليسانسم را در سال ۱۹۸۱ (برابر ۱۳۶۰) در رشته تكنولوژي آموزش گرفتم. (از تكنولوژي ساختمان به تكنولوژي آموزش!!) گرچه شوق ادامه تحصيل داشتم، اما به دلائلي مجبور به بازگشت به وطن شدم. در بدو ورود وزارت علوم به عنوان كارشناس و سپس معاون مدير كل اداره كل دانشجويان خارج، تشکیلاتی که مسئولیت سنگین رسیدگی به امور تحصیلی و مالی خیل دانشجویان خارج کشور را بر عهده داشت، مشغول به كار شدم. پس از حدود ۲ سال و با تصويب تشكيلات جديد وزارت علوم به عنوان مدير كل دفتر نظارت و سنجش آموزش در معاونت آموزش به خدمت مشغول شدم و در همين ايام به هيئت علمي نيز تبدیل وضعيت پيدا كردم و ابلاغ مربی پایه ۱ را دريافت نمودم. تا سال ۱۳۶۴ در دفتر نظارت دوران پر تلاطمی را پشت سر گذاشتم چرا كه مصادف با بازگشايي دانشگاه‌ها بود و مسائل عدیده ای که خاص این رخداد بود. سپس با دريافت بورس تحصيلي براي ادامه تحصيل باز هم عازم امريكا، كاليفرنيا و اين بار لس‌آنجلس شدم تا در دانشگاه كاليفرنياي جنوبی به تحصيل در رشته برنامه ريزي درسي و آموزش (به اصطلاح C&I) بپردازم. گفتني‌هاي آن دوران هم زياد است، اما خوشبختانه در مدت كمتر از ۳ سال از رساله دكترایم با موفقيت دفاع كردم (و البته با یک شوک سازنده و آموزنده در جلسه دفاع که برای دانشجویانم بسیار بازگو کرده‌ام) و در اواخر سال ۱۳۶۶ به ميهن مراجعت نمودم. ناگفته نماند كه در سال ۱۳۶۳ ازدواج كرده بودم و اين دوره اقامت در خارج كشور به اتفاق همسرم بود و در هنگام مراجعت خداوند فرزندي هم به ما عطا نموده بود. نكتة ديگر اين كه ورود به رشته برنامه درسي و آموزشي را بيش از کسی مرهون راهنمائي‌هاي استاد علی شريعتمداري هستم كه خصوصاً به دليل دشواري‌هاي برنامه(ریزی) درسي دورة متوسطه بر آن تأكيد می ورزيدند.

پس از مراجعت مجدداً در وزارت علوم مشغول به كار شدم. اين بار مسئوليت  مركز برنامه‌ريزي آموزشي كه آن هم از واحدهای زير مجموعة معاونت آموزشي بود را برعهده گرفتم. اين مركز در آن زمان جايگاه و وظائف روشني نداشت و بالاخره هم از معاونت آموزشي منتزع گرديد و اكنون با عنوان موسسه پژوهشي و برنامه‌ريزي آموزش عالي در وزارت علوم به فعاليت ادامه مي‌دهد.

در سال ۱۳۶۸، دكتر محمدعلی نجفي وزير آموزش و پرورش شد. من از گذشته و در وزارت علوم تحت مديريت او با ايشان آشنايي داشتم. مهم‌تر از آن دكتر محمدرضا عارف كه معاون دانشجویی و سپس آموزشی دكتر نجفي در وزارت علوم بود باعث شد تا من به عنوان مشاور وزير در آموزش و پرورش مشغول به فعاليت شوم. عامل مهم ديگر در اين اتفاق ، یعنی مأمور شدن به آموزش و پرورش، اين بود كه در آن زمان از پست خودم يعني رياست مركز برنامه‌ريزي آموزشي بركنار شده بودم و عملاً جز ساعاتي تدريس در دانشگاه‌ها كار مفید ديگري انجام نمي‌دادم.

دوران همكاري با وزارت آموزش و پرورش كه تا سال ۱۳۷۶ ادامه پيدا كرد، دوران جالب و پر فراز و نشيبي است كه نياز به شرح مستقل دارد. اجمالاً اينكه همانگونه كه از ابتدا با وزیر قرار گذاشتم، من با جديت امور مربوط به سامان دادن به امر پژوهش در آموزش و پرورش را متکفل شدم و تا پايان هم در همين مسير خدمت كردم. در سال ۱۳۷۵ با تأسيس پژوهشكده تعليم و تربيت، بسياري از آرزوهايم را تحقيق يافته مي‌دانستم و با انتخاب وزير جديد در دولت اول آقاي خاتمي عذرم را خواستند، با مسئوليت اجرایي در آموزش پرورش خداحافظي كردم و به دانشگاه تربيت مدرس (محل خدمت فعلي) نقل مكان كردم. انتقال به تربیت مدرس هم بر اساس تشخیص و انتخاب من نبود. من تدبیر دیگری داشتم و تقدیر چیز دیگری بود! البته در فاصله سنوات خدمت در آموزش و پرورش به مدت قريب ۲ سال نيز به عنوان سرپرست مدارس جمهوری اسلامی ایران در اروپا خدمت كردم كه كتاب مختصر «كند و كاو در برخی از ابعاد آموزش و پرورش جمهوری فدرال آلمان و مقایسه با آموزش و پرورش جمهوری اسلامی ایران» محصول مطالعات حاشيه‌اي است كه در آن دوره بر روي آموزش و پرورش آلمان انجام دادم.

در تربيت مدرس مدت مديدي مديريت گروه تعليم و تربيت را به عهده داشتم و عملاً مسئوليت اجراي دورة دكتري برنامه ريزي درسي كه از سال‌ها پيش در اين گروه آغاز شده بود نيز بر عهده‌ من بود كه انصافاً ضمن دشواري‌هايي كه داشت، فرصت بی نظیری را در اختيار من قرار داد تا در قالب اين دورة دكتري به هر شكلي كه مايل بودم (يعني با هر قرائتي از برنامه درسي و تعليم و تربيت كه به آن گرايش داشتم) به تربيت دانشجويان بپردازم. فراموش نكنيد كه در آن زمان دورة دكتري برنامه ريزي درسي شايد در هيچ دانشگاه ديگري ارائه نمي‌شد (مگر دانشگاه تربیت معلم) و تربيت مدرس ( بخوانید بنده !!) شرايط منحصر به فردي داشت. به هر حال فكر مي‌كنم در اين مسئوليت خطير كه برايم بسيار ارضاء كننده نيز بود و تمام حلاوت كاذب مسئوليت‌ اجرائي را از ذهن و ضميرم زدوده بود، به بيراهه نرفتم و به لطف الهي تمام آنچه در چنته داشتم خالصانه در اين راه به خدمت گرفتم. البته قضاوت بهتر و دقيق‌تر در اين زمينه را بايد از دانشجويان همان دوره‌ها و استادان محترم اين روزها طلب كرد. تدریس  البته رفته رفته و با تأسيس دوره دكتري برنامه‌ريزي درسي، در دانشگاه‌هاي ديگر نيز شروع شد و تا آنجا كه به خاطر دارم با دانشگاه‌هاي تربيت معلم، تهران، شهيد بهشتي، الزهرا، شيراز، اهواز و خوراسگان (اصفهان)  كم يا بيش همكاري‌هايي داشتم. از مهم‌ترين مسئوليت‌هايي كه از سال ۱۳۷۶ تاكنون در كنار تدریس عهده‌دار بوده‌ام مي‌توانم به موارد زير اشاره كنم:

  • يك دوره عضويت در شوراي عالي آموزش و پرورش
  • يك دوره عضويت در شوراي سازمان پژوهش و برنامه‌ريزي آموزشي
  • سردبير فصلنامه تعليم و تربيت
  • عضويت در هيئت تحريريه بيش از ۴ مجله علمي- پژوهشي
  • عضويت در كميته علوم انساني جشنواره خوارزمي
  • مسئوليت تدوين سند ملي آموزش و پرورش
  • سردبيري مجله بين‌المللي علوم انساني
  • مسئول کمیته علوم تربیتی اولین دوره جشنواره فارابی

اما بدون ترديد مهم‌ترين فعاليت علمي غير دانشگاهي من از سال ۱۳۷۶ به اين دو، عضويت در هيئت مديره و سپس عهده‌دار شدن مسئوليت انجمن مطالعات برنامه درسي ايران بوده است كه از اين بابت بيش از هر چيز ديگر به خود می بالم و احساس مثبت دارم. انجمن با همت عزيزاني كه مي‌دانيد در سال ۱۳۷۸ شروع به فعاليت كرد و لذا در آستانة ۲۰ سالگي و پشت سرگذاشتن دومین دهة عمر خود است. من از ابتدا در كنار ساير دوستان در حد وسع و توانم در خدمت اين تشكل تخصصی منحصر به فرد حوزه برنامه درسي بودم و با عشق و اعتقاد، هرچه از عهده‌ام بر مي‌آمد را دريغ نكردم. البته در پنج سال اول از اين ايام مسئوليت مستقيم برعهده‌ام نبود، بعد از آن سه دوره مسئوليت اداره انجمن را بر عهده داشته‌ام كه اميدوارم توانسته باشم در اين مدت نقشي در تحكيم و توسعه اين نهاد علمي بالقوه كارساز و اثرگذار ايفا كرده باشم. در اين زمينه هم البته کتمان نمي‌كنم كه خودم احساس خوبي دارم و از اين بابت خداوند را شاكرم، اما قضاوت دقيق‌تر و منصفانه‌تر را البته باید از ديگران شنيد.

در پايان، تذکر یک نكته را به دست اندرکاران ارجمند، صدیق و خدومی که به تدارک بزرگداشت ها و نکوداشت ها همت می گمارند ضروری می دانم و آن این که:

من به لحاظ علمي تلاش‌هايي كرده‌ام و از قِبل اين تلاش‌ها، به حمدالله توفيق‌هايي نيز  بدست آمده است چرا که سنت آفرینش “فمن طلب وجد” قرار داده شده است.  سعی كردم يك طلبة خوب رشته برنامه ريزي درسي باشم. اما اگر نكوداشت و بزرگداشتي هست، در حد يك طلبه و در تمجید و تکریم ” طلبگی” معنی دار است. يك طلبه را “استاد” و آن هم با غلو های گوناگون مطرح كردن، جفا در حق رشته و كوتاه کردن سطح و سقف انتظارات از پويندگان اين طريق در آينده است. نکند ناخواسته از سقف كاذب در بناي حوزه ها و رشته های تخصصی استفاده كنيم. حق اين است كه در اين جريان لااقل به نسبي بودن انتخاب‌هاي خودمان تصريح كنيم و با ذكر مصاديق و موارد برتر و موفق‌تر، افق‌هاي دور دست‌تر اما دست يافتني را براي آيندگان ترسيم نمائيم.

توفیق از اوست

محمود مهرمحمدی

.

بخش دوم

با نام خدا
زندگینامه… بخش دوم( ۸۸ تا ۹۸)
ویراست سوم
در دولت های نهم و دهم توانستم با فراغ بال فعالیت های علمی مورد علاقه ام را دنبال کنم و عوامل حواس پرتی در حداقل اقل بود. با شروع بکار دولت یازدهم یکباره و بصورت کاملا غیر منتظره این تمرکز از هم گسیخت و حواس مرا بطور کلی پرت کرد! منظورم فراخوانده شدن به قبول مسئولیت دانشگاه فرهنگیان است که از سوی وزیر وقت آموزش و پرورش دکتر علی اصغر فانی اتفاق افتاد. تاکید می کنم بصورت کاملا غیر منتظره. اما این که در دانشگاه بر من چه گذشت را بشکل مختصر در ادامه می آورم.
حضور در سمت سرپرستی دانشگاه فرهنگیان  مهم ترین فراز حیات حرفه ای ام محسوب می شود. یک سازمان وسیع در مقیاس ملی که با پارادوکس های خاص هم همراه بود. این پارادوکس ها که در راس آن حضور سایه این نهاد در اعماق تاریخ تعلیم و تربیت کشور یا مراکز تربیت معلم است، از یکسو و نوبنیاد یا تازه تاسیس بودن آن در قالب یک نهاد دانشگاهی که تولدی تازه محسوب می شد، از سوی دیگر بود. تنش میان سنت گرایی و نوگرایی و در نتیجه سنت گرایان و نوگرایان هرگز گریبان مدیریت را رها نکرد.
این پارادوکس ها چنان وضعیت مدیریتی بغرنجی را رقم میزد که من برای توصیف آن بعضا از تعبیر “امتناع مدیریت” در دانشگاه فرهنگیان استفاده می کردم. در چنین بافت سازمانی بالاخره کارهایی انجام شد. درباره عملکرد من و تیم مدیران همراهم دیگران باید قضاوت کنند و با گذشت زمان قضاوت ها صبغه عقلانی و غیر احساسی بیشتری هم پیدا می کند. اما برای شخص خودم این دوره موجب بالندگی و یادگیری بود. درس های بسیار درباره تربیت معلم آموختم که تا زنده هستم برایم سرمایه‌ای مغتنم است. بقدری روح و روانم تحت تاثیر این ویژگی منحصر بفرد و ممتاز دوره مدیریت در دانشگاه فرهنگیان بود که تِم سخنرانی مراسم تودیع را آنچه اموختم قرار دادم و به فهرست کردن عناصر متعدد آن پرداختم. سخنم را با استفاده از گزاره “من یاد می گیرم پس هستم” آغاز کردم و دوره حضورم را مایه حیات و زیستن از نوعی دیگر و البته دوست داشتنی معرفی کردم. یادم می آید که وزیر وقت( آقای بطحایی) که از دوستان قدیمی من نیز محسوب می شد در سخنرانی خود از باب مزاح قریب به این مضمون گفت: “مهرمحمدی اگر بیشتر می ماند ما حالا حالاها باید به فهرست یادگیری های او گوش می کردیم و همان بهتر که کارش ادامه پیدا نکرد!”  بهرحال کتاب عملکرد من در دسترس علاقمندانی که بخواهند در جریان تفصیلی اتفاقاتی که در این دوره رقم خورد باشند هست. عنوان کتاب “روایتی از کیفیت” انتخاب شد چون شعار و راهبرد اساسی من تربیت معلم با کیفیت بود و معتقد بودم کمیت معلمان مورد نیاز آموزش و پرورش نباید تعهد اصلی دانشگاه نسبت به آموزش و پرورش فرزندان این سرزمین را تحت الشعاع قرار دهد یا آن را به حاشیه براند. برای تامین کیفیت هم بنیاد نظری معلم فکور یا همان معلم پژوهنده را برگزیدم. تعهد دانشگاه را در یک نگاه چشم اندازانه ایجاد تحول در آموزش و پرورش به مدد معلمانی با نشان کیفیت یادشده تعیین کردیم. تمرکز بر کیفیت سبب اتخاذ سیاست های انقباضی در پذیرش دانشجو از طریق کنکور سراسری هم شد که به سبب آن از سوی مدیران آموزش و پرورش و بیشتر از ناحیه نمایندگان مجلس تحت فشارهای زیادی قرار می گرفتم‌. این را هم فهم می کردم که طبق اساسنامه دانشگاه نمی توانم نسبت به مقوله کمیت بی تفاوت باشم و لذا سعی کردم با راه حل های ابتکاری و از جمله تمسک به روح ماده ۲۸ اساسنامه میانبُرهایی پیدا کنم که بتواند تا حدودی همزمان دغدغه کمیت و کیفیت را پوشش دهد‌. در موضوع محوری اقامه کیفیت در تربیت معلم تمهید مبانی نظری و همچنین بهره مندی از تعاملات بین المللی نیز در زمره اولویت هایم قرار گرفتند. در کتاب عملکرد دوره مدیریتی ام فصلی با عنوان “راه طی نشده” گنجاندم که در واقع فهرستی از ایده ها و پروژه های در نوبت اجرا یا ناتمام هستند. این فصل به نوعی کم و کسری های دانشگاه را در هنگام ترک آن روایت می کرد و به مدیریت بعدی انتقال می داد. تاجایی که می دانم گزارش های عملکرد مدیران تنها شرح راه طی شده است و انعکاس کم و کسری ها، به تعبیر من، در آن جایگاه ویژه ای ندارد.
مدیریتی که از شهریور ۱۳۹۲ آغاز شده بود در آذر ۱۳۹۶ به پایان رسید. این به منزله پایان ماموریت من از دانشگاه تربیت مدرس به دانشگاه فرهنگیان بود که تصمیم گرفتم  پس از قریب ۳۵ سال خدمت، در همین مقطع از دانشگاه تربیت مدرس نیز درخواست بازنشستگی بکنم.
عزم جزم شورایعالی انقلاب فرهنگی برای ممانعت از تبدیل وضعیت من در دوره پنجاه و سه ماه مدیریت در دانشگاه هم ستودنی و از فرازهای قابل توجه است! من از این حیث گمان می کنم در میان مدیران کشور رکورد دار هستم و به مزاح گفته ام که این رکورد باید در کتاب گینس ثبت شود! شنیده ام که مجادله هایی در جلسات شورایعالی انقلاب فرهنگی هم بر سر این موضوع درگرفته و حاصل آن این بوده که رئیس شورایعالی که رئیس جمهور است بدنبال این مجادلات یک تصمیم انقلابی گرفته و رویه تایید صلاحیت روسای دانشگاه ها توسط شورایعالی انقلاب فرهنگی را تعطیل کرده است! این تغییر رویه البته سودی به حال من نداشت اما معتقدم به حال مدیریت آموزش عالی کشور سودمند است و منشاء آن همانگونه که گفتم مجادلات مربوط به تایید حکم ریاست من بوده است.
اما داستان بازنشستگی: بارها گفته ام که حرمت بازنشستگی را نگاه نداشته ام! چون مرادم از بازنشستگی گشودن کانال های جدید برای خدمت به موازات خدمات متعارف دانشگاهی بوده است. بنابراین حتی قصد کنارگذاشتن فعالیت های دانشگاهی را نیز در سر نمی پروراندم. بعبارت دیگر بازنشستگی برای من ملازم با فکر کردن به فرصت ها و قالب های دیگری برای فعالیت علمی و حرفه ای بوده است که فکر می کنم چنین هم شده است و در مجموع فعالیت های من در این دوران اگر بگویم مضاعف شده اغراق نکرده ام. به این خاطر است که می گویم حرمت این دوران را نگاه نداشته ام و حسی از بازنشستگی آنگونه که این مفهوم به ذهن شنونده آن متبادر می کند نداشته و ندارم. یکی دو نمونه از این فعالیت های مولود دوران بازنشستگی را در ادامه توضیح می دهم.
برای بازنشسته شدن چون پیش از هنگام بود و حسب موازین وزارت علوم عضو هیات علمی با رتبه استاد تمام نمی تواند پیش از ۷۰ سالگی تقاضای بازنشستگی بدهد، با دشواری هایی هم مواجه شدم تا بالاخره هیات رئیسه دانشگاه درخواست من را محترم شمرد و با مصوبه آنها گره از این کار گشوده شد.
نمونه نخست از فعالیت های ملازم آغاز دوران بازنشستگی، تاسیس نهاد منبع شناسی مطالعات برنامه درسی است که جای خالی آن بشدت احساس می شد‌. اینه نهاد را در شبکه اجتماعی تلگرام بنا نهادم که البته آن زمان به تیغ فیلترینگ گرفتار نیامده بود. در این کانال تلگرامی، که بعد از فیلتر شدن در برخی شبکه های اجتماعی وطنی و همچنین در وبسایت شخصی ام نیز محتوای آن  بارگزاری می شود، هر هفته یک منبع خوب و خواندنی رشته را با استفاده از پادکست یا فایل صوتی معرفی می کنیم. در آغاز راه شخصا هر هفته یک اثر را معرفی می کردم و در ادامه سراغ استادان ایرانی و بعضا دانشجویان دوره دکتری هم رفتم. برخی استادان خارجی را هم برای معرفی اثار خودشان دعوت کرده ام. این پایگاه منابع که سبب شکل گیری یک درگیری علمی مستمر و بسیار رضایتبخش برایم شده است؛ در ایران و در هیچ رشته دانشگاهی مشابهی ندارد. ویلیام پاینار، استاد شهره رشته مطالعات برنامه درسی، که او را برای دعوت به معرفی یکی دو اثر از آثار خودش دعوت کردم یک بار برایم نوشت که در سایر کشورها هم او نمونه مشابهی را در حوزه مطالعات برنامه درسی سراغ ندارد. پروژه ریکز یکی از جلوه های عملیاتی تعبیری است که من در وصف بازنشستگی ام بکار برده ام.  آن تعبیر این است که خروج از کسوت هیات علمی می تواند با ادامه حضور در جامعه علمی همراه باشد.
دومین رشته فعالیت قابل اشاره در دوره پسا بازنشستگی، تلاش برای بیدارکردن دانشگاه ها از خواب زمستانی نگران کننده نسبت به امر آموزش یا توجه دادن مدیران و استادان به اهمیت و جایگاه کارکرد آموزشی دانشگاه ها بوده است. به زعم من این کارکرد بدلیل محوریت و مرکزیت که کارکرد پژوهش پیدا کرده است کاملا به حاشیه رانده شده و پداگوژی متاسفانه تقریبا دغدغه هیچ استادی نیست. من با قدری بزرگ نمایی از این وضعیت با عنوان برهوت نواوری آموزش در آموزش عالی نام می‌برم و بخاطر چنین وضعیت پرابلماتیکی در دوره پس از بازنشستگی پروژه ای با موضوع آشناسازی استادان با مقوله “آموزش پژوهی” را استارت زده ام. طی دو سال گذشته زمان قابل توجهی را صرف برگزاری دوره های اموزشی معطوف به شایستگی آموزش پژوهی کرده ام که این راه را مجدانه ادامه خواهم داد و امیدوارم نتایج خوبی به بار آورد.
در سال ۹۶  بعنوان عضو هیات امناء سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی که قلب آموزش و پرورش و متولی تولید مهم ترین و تاثیر گذارترین  اسناد شکل دهنده به فرهنگ عمومی و زمینه ساز تربیت منابع انسانی کشور یعنی برنامه های درسی است منصوب شدم.  انتصاب مجدد بعنوان عضو حقیقی شورایعالی آموزش و پرورش نیز در سال ۱۳۹۸ اتفاق افتاد. هر یک از این دو مسئولیت هم کار و باری را متوجه من می کند که امیدوارم با فضل الهی از پس آنها برایم.
در بُعد زندگی خانوادگی مایلم از سه اتفاق یاد کنم. نخست ازدواج فرزندانم که در سالهای نزدیک به هم یعنی ۸۹، ۹۱ و ۹۵ اتفاق افتاد و خداوند در واقع سه فرزند ذکور به فرزندان نّسّبی من افزود. این وصلت ها تا امروز سه نوه نصیب من کرده است که درخشندگی خاصی به زندگی ام بخشیده. دوم، به بار نشستن تحصیلات دانشگاهی همسرم که بسیار ایثارگرانه آن را برای مدت بسیار طولانی به تاخیر انداخته بود؛ نیز در سال ۱۳۹۴ اتفاق افتاد و او را در مسیر علمی و حرفه ای  مورد علاقه اش نشاند که امیدوارم تاخیرها را جبران کند.  بالاخره از دست دادن پدر عزیزم در سال ۱۳۹۷ که حق حیات بر گردنم دارد بسیار حزن انگیز بود. خلاء ناشی از رحلت او جبران پذیر نیست.
محمود مهرمحمدی
فروردین ۱۳۹۹